سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
شهر حدیث



اسرار بهشت و جهنم! - پله...پله...تاخدا!






درباره من
اسرار بهشت و جهنم! - پله...پله...تاخدا!
نیکو
بی عنایات خدا هیچم!
آی دی نویسنده
تماس با من


آرشیو وبلاگ
آذرماه 85
دی ماه 85
بهمن ماه 85
اسفند ماه 85
فروردین ماه 86
اردیبهشت ماه 86
خرداد ماه 86
تیر ماه 86
مرداد ماه 86
شهریور ماه 86
مهرماه 86
آبان ماه 86
آذرماه 86
دی ماه 86
بهمن ماه 86
اسفندماه86
فروردین ماه 87
اردیبهشت ماه 87
مرداد ماه 88
شهریور ماه 88(سیاست)
مهرماه 88
آبان ماه88
آذرماه88
دی ماه88


دوستان من
انتظار
پایگاه خبری تحلیلی فرزانگان امیدوار
.:مطالب جدید18+ :.
شهسوار دل
جاده های مه آلود
ماه و مهر
هواداران بازی عصر پادشاهان ( Kings-Era.ir )
یه دختره تنها
تراوشات یک ذهن زیبا
روستای زیارتی وسیاحتی آبینه(آبنیه)باخرز
*آوای دوستی.....*
upturn یعنی تغییر مطلوب
نت سرای الماس
عاشق آسمونی
سیاست
غزلیات محسن نصیری(هامون)
جیغ بنفش در ساعت 25
wanted
عمو همه چی دان
لبگزه
فرهنگی
منطقه آزاد
محفل آشنایان((IMAN))
.: شهر عشق :.
allah is my lord
پیامنمای جامع
گفتگوی دوستانه
هرچه می خواهد دل تنگت بگو(مشاوره)
خداجون دوستت دارم
ܓ✿ دنـیــــای مـــــــن
نوری چایی_بیجار
اواز قطره
رویابین
دربه دران
بلوچستان
کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد !
تمام آرزوهایم تقدیم تو باد
امید انتظار من
سخن دل
عشق و عاشقی
آدم و حوا
. : آدم و حوا : .
مهر بر لب زده
ثانیه
استشهادی
هو اللطیف
آقاشیر
نوشته های یک ناظم
بسیجی 57
یک بجامانده

عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
اسرار بهشت و جهنم! - پله...پله...تاخدا!

آمار بازدید
بازدید کل :104939
بازدید امروز : 36
 RSS 

   

هوالحق

سلام!

عابد پیر در گوشه ای با چشمانی بسته و تمرکزی عمیق نشسته بود!

ناگهان جوانی ژولیده با صدائی خشن و پرسشگر تمرکز او را بر هم زد:

ای پیرمرد! درباره بهشت و جهنم به من بیاموز...

در ابتدا!گوئی که عابد صدای او را نشنیده هیچ عکس العملی از خود نشان نداد

 اما رفته رفته چشمانش را گشود و در حالی که جوان.....بی صبرانه...به انتظار ایستاده بود

 و هر لحظه بر هیجانش افزوره می شد لبخندی زد و پاسخ داد:

تو! تو می خواهی اسرار بهشت و جهنم را بدانی؟تو که این قدر ژولیده ای!

تو که دست ها و پاهایت به کثافت آغشته است

 تو!که موهایت به هم ریخته و نفست بوی تعفن می دهد!

تو درباره ی بهشت و جهنم از من می پرسی؟!

جوان متحیر!!! دشنامی زننده بر زبان آورد و از گوشه ای سنگی برداشت و بالای سرش برد

صورتش سرخ شد و در حالی که آماده می شد تا سنگ را بر سر عابد پیر پائین آورد

 عابد با آرامش گفت:"این جهنم است"

در آن لحظه کوتاه،حیرت،بهت ،آرامش و عشق بر جوان غلبه کرد

زیرا این انسان آرام جرات کرده بود برای آموختن چنین درسی به او زندگی اش را به خطر بیاندازد

جوان سنگ را در میا نه ی راه نگه داشت و چشمانش مملوء از اشک گشت

عابد گفت:"این بهشت است"

بر گرفته از کتاب چکیده ای از غذای روح البته با خیلی دخل و تصرف

این داستان درسهای زیادی درونش نهفته است :

یکی اینکه اون عابد  پیر برای آموختن چنین درسی جان خودش رو به خطر انداخت

کاری که کمتر کسی از ما جرات عمل به اون رو داره

دوم اینکه یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم!!!

و از همه مهمتر فاصله ی بهشت و جهنم خیلی کوتاست دقت کنیم بهترین مسیر رو انتخاب کنیم!

امام علی (ع) می فرمایند:
بدانید که میان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست
پرسیدند معنای آن چیست؟ امام علیه السلام انگشت خود رامیان چشم و گوش گذاشت و فرمود:
باطل آن است که بگویی"شنیدم"و حق آن است که بگویی "دیدم"
 (ترجمه خطبه ۱۴۱)

 امید که از رهروان واقعیه اون حضرت باشیم....

به نظرتون چند تا پله دیگه مونه؟!!!

یاعلی



«نیکو» ساعت 5:46 عصر روز 86/5/23